چكيده مقاله پزشكي در دوران مدرنيسم و در برخورد کلي از دو سده قبل با فلسفه مادي گري منطبق با ديدگاههاي فلسفي آن روز جهان غرب, بخصوص نظريات کلودبرنارد, متولد شد و نگرش آن به سلامت و بيماري ديدگاه بيولوژيک محض (زيست شناختي) بود. با نزديك شدن به قله هاي درك زيست شناختي از انسان و گذر از دوران مدرنيسم و رسيدن به دوران پس از مدرنيسم (post-modernism)، ناكافي بودن ديدگاههاي زيست شناختي در حل مشكلات انسان و در نگاه به سلامتي و بيماري آشكارتر گرديده است . تحقيقات متعدد دانشمندان از يك سو و بازگشت جامعه به ارزش هاي انساني از سوي ديگر, افق هاي درماني جديدي را گشوده است . پزشكي جايگزين (Alternative Medicine) رشد فزاينده اي يافته و فلسفه زيست شناختي در تعريف سلامتي و بيماري و برخورد با انسان جاي خود را به فلسفه كل نگري يا جامع نگري (Holistic view) داده است . در اين فلسفه نگاه به انسان در ابعاد زيست شناختي ، ذهني ، اجتماعي ، روحي ـ ديني (معنوي ) ، و تعاملات انسان با مجموعه جهان خلقت به عنوان محيط زندگي او, مورد توجه قرار گرفته است . و از آنجا که اين مقوله مدتي است در کشور ما موضوع بحث محافل علمي آموزش عالي و نظام ارائه خدمات بهداشتي - درماني قرار گرفته, آشنايي با مفاهيم ، تاريخچه و اصول اساسي اين ديدگاه, ضروري مي نمود. واژه هاي اصلي. جامع نگري ، جامعه نگري ، پزشكي جايگزين ، دين . جامع نگري امـروزه مقـالات بسيـاري در مـدح و ثنـاي جـامـع نـگـري (Holistic view) و برخورد جامع (approach Holistic) بويژه در مجلات پزشكي جهان غرب ديده مي شود. همچنين به عناويني از قبيل رويكرد جامع در پزشكي و پرستاري برخورد مي كنيم و از طرف ديگر, مقالات متعددي در مورد جامعه نگري (Community Orientation) و يا مسؤوليت پذيري اجتماعي (Community accountability) و يا آموزش پزشكي جامعه نگر (COME) Community Oriented Medical Education و همچنين آموزش در جامعه بر مبناي نياز جامعه Community Based Learning (CBL) برخورد مي كنيم . متأسفانه در كشور ما، جامع نگري و جامعه نگري را مترادف تلقي مي كنند و با توجه به پيشينه ناقص و ضعيف طرح اين مسأله در كشور ما، اين مفهوم فلسفي عميق كه نه تنها در حال متحول كردن پزشكي و تغيير در برخوردهاي يك سويه با سلامتي و بيماري است, بلكه در ساير علوم و بخصوص علوم انساني نيز منجر به تحولات عظيمي گشته است، موجب ، يك برداشت منفي و سطحي و غيرمنصفانه اي از آن مقوله در نزد بعضي از همكاران گروه پزشكي شده است . اين مقالة ضمن تبيين ديدگاههاي جامع نگري ، به برداشت هاي نويسندگان و ديدگاههاي آنان نيز مي پردازد. جامع نگري و سير تحولات فكري , علمي و فلسفي در پزشكي از دير باز انسان به چند بعدي بودن خود آگاه بوده و حداقل روح و جسم را دو عامل اصلي موثر بر عملكرد انسان مي پنداشته است . درمانهاي انجام شده در مصر باستان و در بسياري از تمدنهاي كهن, از قبيل: چين ، هند، ايران باستان ، روم باستان و يونان ، درمانهاي روحي ـ رواني و همچنين احضار ارواح و خواب واره درماني همراه با انواع ديگري از درمانهاي موضعي و فيزيكي و دارويي, روشهاي درماني مرسوم بوده است . ابوعلي سينا خلقت اسنان و كل خلقت را از چهار جزء آب و خاك و هوا و آتش دانسته است . او دارو درماني را به اوج خود رساند، همچنين در درمان بيماران از ساير روشها, نظير روان درماني و حتي روان كاوي سود جست . ابوعلي سينا به تأثير و تأثر جسم و روح در يكديگر معتقد بود و سلامت جسم را، تعادل در مزاج هاي انسان مي پنداشت . او رفتار و خلق و خوي انسان را نيز متأثر از مزاج انسان مي دانست (1). از سده چهاردهم ميلادي, تحولات سياسي - اجتماعي وسيعي در اروپا آغاز شد كه منجر به رنسانس گرديد ولي كتابهاي ابوعلي سينا تا قرن هجدهم ميلادي هنوز در سراسر اروپا تدريس مي شد. با پيشرفت تكنولوژي از يك سو و آزادي بيان از سوي ديگر و تأسيس دانشگاههاي مختلف و بهبود وضع اقتصادي و سطح سواد و آگاهي مردم، روز به روز بر اعتبار دانشمندان افزوده مي شد و تمايل شديدي به علوم فيزيكي و قابل اندازه گيري و ملموس به وجود آمد تا آنجا كه Claud Bernard (1872 ـ 1813) گفت, «من خدا را هنگامي باور مي كنم كه در زير چاقوي جراحي او را حس كنم ». وي كه به بي رحمي در تشريح حيوانات زنده معروف بود, چنين گفت : «مطالعه بر روي بيماريهاي انسان بايد دقيقاً همانند ساير علوم تجربي باشد». او گفت : «بيماريها بايد آن گونه در پزشكي مطالعه شوند كه سنگ ها در علم زمين شناسي مورد مطالعه قرار مي گيرند» (2). اين رويكرد باعث تعميق پزشكي مولكولي و جزء زيست شناختي پزشكي گرديد. اما افراط طرفداران فرضيه جديد باعث به فراموشي سپردن بسياري از رويكردهاي ابن سينايي و سنتي گرديد تا آنجا كه بسياري از پزشكان نقش استرس بر جسم را نيز انكار كردند. در حقيقت پزشكي مدرن غربي بر اساس اين فرض بنا گرديد كه تن و روان دو مقوله جداگانه هستند. اما حتي در اوائل تولد اين فلسفه ، بسياري از پزشكان آن را مردود مي دانستند. Hunter كه چهره برجسته اي در كارديولوژي و خود نيز از بيماري عروق كرونر رنج مي برد, فردي تندخو و عصبي بود. او متوجه رفتارهاي عصبي خود و بروز حملات خطرناك آنژين صدري شد و چنين ادعا كرد كه : «زندگي من با يك عصبانيت تمام مي شود كه آنهم به تصميم يك شياد وابسته است ». و آن گونه كه ويليام اوسلر گزارش كرده است, پس از يك جدال در جلسه اعضاي هيأت علمي كالج سلطنتي پزشكان اسكاتلند ناگهان بر زمين افتاد و فوت كرد (3). Virchowكه يك مهندس مدل بيومديكال و پدر آسيب شناسي مدرن بود, در 150 سال قبل چنين گفت «پزشكي علم جامعه شناسي است » او گفت : «پزشكان نماينده فقرا هستند و اين مسائل اجتماعي است كه بايد توسط پزشكان حل شود» (4). وي همچنين گفت: «سياست چيزي جز پزشكي در ابعاد وسيع آن نيست » (5). او همراه با Newman پايه گذار پزشكي اجتماعي به حساب مي آيد (6) اما طوفان طب زيست شناختي ، اكثر عقايد ديگر را كنار زد و خود به پيش رفت . اكنون در حالي كه به اتمام پروژه ژنوم انساني رسيده ايم و طب مولكولي كلودبرنارد به اوج خود رسيده است , عيوب آن نيز بيش از پيش آشكار مي شود. مطالعات و ديدگاهها در طي 50 سال گذشته شواهد متعددي از تأثير عوامل محيطي، اجتماعي، فرهنگي، ديني (معنوي )، رواني، اقتصادي و زيست شناختي بر سلامتي به دست آمده است . HIV يك نمونه خوب است . در آفريقا ويروس 1 HIV بطور مسلّم از سال 1957 يا 1958 وجود داشته است كه البته ممكن است سالها قبل از آن هم وجود داشته است, اما با تغيير فرهنگ و شهري شدن ، بسياري از مردان از روستاها به شهرها مهاجرت كردند و زنان براي غلبه بر فقر و ادامه حيات به روسپي گري رو آوردند و اين باعث يك اپيدمي از آنچه امروز به عنوان AIDS مي شناسيم , گرديد. سپس با يك مسافرت هوايي , ابتدا به هايتي و سپس به نيويورك، لوس آنجلس و سان فرانسيسكو رفت و اكنون در معرض وحشتناكترين پاندمي جهان هستيم (7). استعمار در اواخر قرن نوزدهم به منظور بهره كشي از مردم و غارت منابع بكر آفريقا به اين قاره رفت ؛ شكل و زندگي آنها را بدون در نظر گرفتن مصالح و عوارض احتمالي آن عوض كرد و با تغيير ساختار زندگي آنان موجب عكس العمل سخت و انتقام آميز طبيعت ذي شعور به اين دخالت آشكار و به هم زدن نظم موجود گرديد و نه تنها آنان را قرباني كرد كه خود نيز خسارات جاني و مالي هنگفتي ديد. McKinnlay نشان داد كه بسياري از بيماريهاي واگير از قبيل سل، سرخك، فلج اطفال و حصبه قبل از ابداع واكسن و يا كشف آنتي بيوتيكها به ميزان قابل توجهي كاهش يافتند و اين به تغيير الگوهاي زندگي و بهداشت فردي و جمعي مرتبط بود (8) (شكل 1). در سال 1965 در آمريكا هزينه مراقبت هاي بهداشتي و آموزش, هر كدام 6 درصد از درآمد ناخالص ملي را شامل مي شد. در سال 1995 هزينه مراقبت هاي بهداشتي به 14 درصد افزايش يافت در حالي كه هزينه آموزش در حد همان 6 درصد باقي ماند. با اين همه, در طي اين مدت , اختلاف سطح سلامتي در طبقات مختلف اجتاع, متناسب با تبعيض هاي اجتماعي اقتصادي افزايش يافته است و اين در حالي است كه بالاترين اميد به زندگي (مستقل از ميزان متوسط درآمد), در كشورهايي به چشم مي خورد كه بالاترين سطح عدالت در توزيع ثروت وجود دارد(4). اين مسأله نشانگر تأثير و نقش اقتصاد, تبعيض, تفاوت هاي طبقاتي و ساير فاكتورهاي اجتماعي در سلامتي انسان مي باشد. به عبارت ديگر, افزايش هزينه سرانه مراقبتهاي بهداشتي به تنهايي و بدون عدالت اجتماعي نمي تواند تأمين كننده سلامتي باشد. مادريروس يكي از استادان دانشگاه اوتاوا مي گويد: «وقتي مردم به طور عميق تري به بيماريهايشان مي نگرند، متوجه مي شوند كه بيماري ، ناخوشي و سوء تغذيه، خود علائم يك مرض عميق تري هستند كه ريشه در اختلافات طبقاتي ، استثمار اقتصادي و فشارهاي سياسي دارد» (9). شكل 1. تغيير ميزان بروز برخي از بيماريها با گذشت زمان . پيكانها زمان اعمال مداخلات پزشكي را نشان مي دهد. در هر مورد، مداخله بعد از شروع به كاهش اپيدمي ، اعمال شده است . در تحقيق ديگري نشان داده شد كه وجود تبعيض و تفاوتهاي طبقاتي از لحاظ ثروت در درون يك كشور و در ميان كشورهاي مختلف ، ارتباط مستقيم با افزايش ميزان مرگ و مير و كاهش سلامتي دارد (10). تحقيقات ديگري نقش پر اهميت استرس ، داشتن پشتوانه اجتماعي و نقش خود فرد در سنجيده عمل نمودن در شرايط بروز ديسترس هاي رواني و بيماريهاي جسمي را در ايجاد بيماري و يا حفظ سلامتي نشان داده اند. اكنون روشن شده است كه درمان بسياري از بيماريها در صورتي كه همراه با اصلاح وضع رواني فرد نباشد, ناموفق بوده و منجر به عود بيماري مي گردد و بنابراين , از اين پس درمان بيماريها با يافته هاي جديد تغيير خواهد كرد و در حقيقت آينده ، شاهد همكاري جسم و ذهن براي مراقبت از سلامت جسمي و روحي خواهد بود (11). مطالعات ديگري نشان داده اند كه مرگ و ميرهاي قلبي و عروقي در افراد افسرده افزايش معني داري در مقايسه با گروه كنترل داشته است (12). فراتر از اين, اكنون شواهد كافي وجود دارد كه ساختمان DNA در پاسخ به تغييرات محيطي تغيير آرايش مي دهد و ژن هاي جديدي در موجودات تك سلولي و همچنين در سلولهاي ايمني موجودات ديگر براي تكامل در جهت مقابله با شرايط محيطي بوجود مي آيد (13). از طرف ديگر, به نظر مي رسد رفتار انسان نيز بر روي ساير ميكروارگانيسم هاي بيماريزا اثر گذاشته و برخي از رفتارهاي انسان مي تواند باعث بروز موتاسيون در آنان گردد.بنابراين, رفتارهاي انسان نه تنها مستقيماً بر سلامت خود او ، كه بر روند تكامل ساير موجودات نيز اثر مي گذارد. اين روند تكاملي باعث مي شود که ميكروارگانيسم هاي بيماريزا با ميزبان خود رفتار متفاوتي داشته باشند (14) و به نظر مي رسد هرچه شانس انتقال ميكروارگانيسم ها از انساني به انسان ديگر (به واسطه تغييررفتار) كاهش يابد، شدت بيماريزايي ميكروارگانيسم نيز كاهش مي يابد زيرا اين به نفع خود ميكروارگانيسم خواهد بود. چنين وضعيتي ، در روند تكاملي HIV و تغيير رفتارهاي جنسي انسانها بخوبي مشاهده شده است (14). از طرف ديگر, اعمال فشار به ميكروارگانيسم ها منجر به بروز تكامل براي حل مشكل خود و مقابله با فشارهاي اِعمال شده مي گردد. چنين وضعيتي را در مصرف انترفرون آلفا 2B در بيماران مبتلا به هپاتيت C مشاهده مي كنيم كه گاهي منجر به بروز نوع تكامل يافته اي از ويروس مي گردد كه غالباً مهاجم تر و به درمان مقاومتر است (15). اكنون شواهد فزاينده اي وجود دارد كه نشان مي دهد توزيع سلامتي و بيماري متأثر از محل زندگي ، تغذيه ، شغل و فعاليت هاي اجتماعي ، آب و هوا، ارتباط متقابل با انسانهاي ديگر (16) و ارتباط او با محيط و جهان خلقت است (17). رفتارهاي انسان نيز خود متأثر از عوامل ديگري است . يكي از مهمترين تعيين كننده هاي رفتار انساني، نظام باورهاي اوست. بنابراين, اگر لازم است رفتاري عوض شود، قبلاً بايد باورهاي او كه سازنده رفتار اويند, تغيير نمايند. حاصل درمان نيز نتيجة رفتار باليني پزشك و رفتار بيماريِ بيمار است كه اين هر دو نيز از ساختار نظام باورهاي آنها منشأ گرفته است . به عبارت ديگر, رفتار باليني پزشک حاصل قضاوت و نحوة عملکرد پزشک است و خود در ارتباط با توانمنديهاي علمي، عملي، انگيزه، تجربه، روح انساني، جامعه شناسي و جهان بيني او مي باشد و رفتار بيمار نيز در پاسخ به بيماري خود تابع ذهنيت هاي بيمار و پيشينه هاي فرهنگي و جهان بيني اوست. به همين دليل, يک بيماري واحد در دو انسان با تهاجم و بيماريزايي مساوي، تظاهرات باليني متفاوت دارد زيرا بيماري حاصل تهاجم ميکروارگانيسم يا اختلال عملکرد يک عضو يا بخشي از فعاليت يک عضو و واکنش بدن در مقابل آن که گاهي مخربتر از تهاجم اوليه است از يک سو و درک ، قضاوت و واکنش مغز به اطلاعات دريافت شده از اين کنش متقابل است. تأثير اين ديدگاه در تعيين مسير تحقيقات آينده و عملكرد نظام هاي بهداشتي و درماني بسيار شگرف خواهد بود. به عنوان مثال, هزينه درماني دردهاي مزمن از مجموع هزينه هاي مالي بيماريهاي عروق كرونر و سرطان و ايدز بيشتر است . همچنين دستورالعمل هاي باليني (تشخيصي و درماني ) موجود نيز براساس تحقيقات به دست آمده است, توسط پزشكان و يا بيماران بكار گرفته نمي شوند. براي اينكه راه حل اين دو مشكل را بيابيم ، بايد از يك طرف, رفتار بيماري و از سوي ديگر, عوامل و نيروها و متغيرهايي كه بر عملكرد باليني پزشك اثر مي گذارند از طريق روش هاي جامعه شناسانه كشف شود (18). براي كشف راه حل مشكل اول استفاده از مدل تمايز مرض ـ بيماري راهگشا و مورد قبول است . بيماري انسان و اختلالات عملكردي بدن باعث بروز تحريكات عصبي مي گردند كه توسط واحد ادراكي مغز تجزيه و تحليل مي شوند. چگونگي اين تجزيه و تحليل اطلاعات خود به تجربه هاي قبلي فرد و آنچه در گذشته از محيط، فرهنگ ، اقتصاد و ساير پديده هاي اجتماعي آموخته است , بستگي دارد. حاصل اين تحريكات و تجزيه و تحليل آن، احساس خواهد بود. احساس به دست آمده از بيماري به صورت درد، يا احساس ناخوشي و يا احساس ناتواني تعبير مي شود. شدت تعبير درد و احساس ناخوشي بيش از آن كه به شدت تحريكات اوليه و يا بيماري مربوط باشد, به چگونگي تجزيه و تحليل اين اطلاعات و به عبارت ديگر, قسمت مهمي از رفتار بيماري به پاسخ و تعبير و تفسير واحد ادراكي مغز فرد بستگي دارد. مؤثرترين راه درمان اين جنبه از رفتار بيماري ، بكارگيري اصول رفتاري شناختي بوده است (18). آينده پزشكي در دوران پس از مدرنيسم پزشكي كلودبرنارد با گذشت زمان بيش از پيش محدوديت هاي خود را آشكار ساخت . درمانهاي زيست شناختي عليرغم موفقيت هاي غير قابل انكار، خود عوارضي داشتند, همه جا كارساز نبودند، و يا در برخي موارد عوارض آنها بر منافعشان فزوني داشت . با اين حال, ناكارآمدي هاي آن باعث شد كه از دهه پنجم قرن بيستم اقبال به سوي روش هاي درماني ديگر افزايش يابد. اكنون دنياي غرب كه طعم قدرت و ثروت را (به يمن تلاش و عقل گرايي و توجه به دنياي مادي ) در كنار آزادي يكجا چشيده, با همان ابزار عقل و تحقيق ، به نقائص مادي گرايي در فلسفه كلي و جسم گرايي در فلسفه درماني خود پي برده است . Engel فلسفه زيستي - رواني - اجتماعي (Biopsychosocial) را در اتيولوژي و درمان بيماريها مطرح كرد و تحقيقات وسيعي در اين زمينه آغاز شد. Claudin Brelet Rueff چنين نوشت : «علم پزشكي كه شايد بيش از هر فعاليت ديگري به بقاي ما كمك مي كند، به زمينه فرهنگي اي كه در آن اعمال مي شود, وابسته است زيرا با تولد، آلام و مرگ سر و كار دارد كه وجوه اساسي وضعيت تندرستي انسان است ...». در غرب مطالعه درباره شكل هاي سنتي پزشكي اخيراً باب شده است . اينكه غربي ها اهميت و ارزش پزشكي سنتي را با ژرفاي بيشتري دريافته اند، مرهون جهان نگري فيزيك جديد (نظريه هاي نسبيت و كوانتوم و ترموديناميك ) است كه به هر چيز از ديد كنش متقابل مي نگرد. از طرف ديگر, استعمارزدايي نيز باعث شد كه مردمي كه پيش تر به ديده حقارت نگريسته مي شدند, بار ديگر فرصت يابند نداي فرهنگ خود را به گوش ها برسانند. پزشكي غربي كه تا كنون انسان را ماشين مي پنداشت، رفته رفته به اين عقيده مي رسد كه «كُلّ انسان » را ، هماهنگ با نگرش به برخي جنبه هاي اعتقادي جوامع سنتي مداوا كند. در نتيجة چنين نگرشي، الگويي براي پزشكي پديد خواهد آمد كه ديگر تنها به بيماري توجه ندارد, بلكه تندرستي به مفهوم كلي آن مورد توجه است و بنابراين , به آن عواملِ روان شناختي و فرهنگي كه سرچشمه اين تندرستي است نيز مي پردازد. آشكار است كه پزشك سنتي از سير معنوي برگزيده جامعه اي كه در آن اعمال مي شود جدا شدني نيست و در همه اشكال آن وجوه مشتركي هست كه در پزشكي جديد نيست از جمله : رهيافت كل نگر (جامع نگر) كه به فرد به عنوان موجودي چند بعدي ، همزمان از لحاظ جسمي ، ذهني ، اجتماعي ، روحي و وابستگي متقابل تنگاتنگي كه با محيط طبيعي پيرامون خويش و با جهان پهناور و رازآميز دارد، مي نگرد. اين ويژگي برجسته رهيافت پزشكي سنتي كه زندگي و انسان ها را «كُلّي واحد» مي داند, جذابيت فزاينده اي در غرب پيدا كرده زيرا كه امروز غرب ديدگاهي كل نگرانه را در پيش گرفته است » (17). نگاه جديد غرب با فلسفه كل نگر, كه از طرفي, ناشي از درك جديد او از جهان خلقت (به يمن فيزيك مدرن ) و از طرف ديگر, به واسطه نارسايي هاي پزشكي مدرن در اوج رشد و كمال خود (يعني در شرف قرن بيست ويكم و در انتهاي پروژه ژنوم انساني در حل بسياري از مشكلات سلامتي جامعه بود، غرب را به بازنگري انواع درمانهاي سنتي و تجربه راههاي درماني ديگر وادار كرد و امكان انتخاب هاي ديگري را در كنار پزشكي مدرن تحت عنوان پزشكي جايگزين (Alternative Medicine) باز نمود. انتظار مي رود پزشكي جايگزين در پزشكي مدرن ادغام گردد و بخشي از برنامه آموزشي دانشكده هاي پزشكي گردد (19). در يك مطالعه ملي در ايالات متحده آمريكا نشان داده شده كه استفاده از يكي از 16 روش پزشكي جايگزين در كنار پزشكي مدرن و يا بجاي آن از 8/33 درصد در سال 1990 به 1/42 درصد در سال 1997 افزايش داشته است (20). بيشترين روشهاي درماني كه در طي سالهاي ياد شده افزايش يافته اند, به ترتيب: گياه درماني، ماساژ درماني ، مگا ويتامين درماني، درمان با روش گروه هاي خودياري , درمان با داروهاي سنتي ، انرژي درماني و هومئوپاتي است . جمع ويزيت هاي پزشكي انجام شدة پزشكي جايگزين در سال 1997, سالانه به 629 ميليون ويزيت در آمريكا رسيده است (20). رويكرد اعتقادي و ديني نيز هم از ديدگاه اجتماعي و جهان شناختي و هم از ديدگاه درماني ، اقبال چشمگيري يافته است . از طرف ديگر, برخي از باورهاي خرافي و نادرست و يا تجربه هاي غير علمي توسط بيماران يا پزشك باعث گرديده است كه دستورالعمل هاي مبتني بر تحقيقات مورد استفاده قرار گرفته نشود. چنانچه ويليام گلدبرگ گفته است : «براي موفقيت در بكارگيري دستورالعمل هاي تشخيصي - درماني كه مبتني بر تحقيقات بوده است, بايد مشاوره و تبادل نظر بين پزشكي مبتني بر باورها و طب مستند بطور مستمر صورت گيرد زيرا اطلاع رساني بهترين تحقيقات علمي موجود هم به تنهايي براي تغيير باورها و رفتار پزشك ناكافي بوده است » (18). اكنون كه باورهاي ديني با تحقيقات علمي در حفظ و ارتقاء سلامتي انسان همداستان گرديده اند، تقويت باورهاي سازنده و تغيير باورهاي مخرب ، از وظائف نظام هاي بهداشتي و درماني است . در حال حاضر, در ايالات متحده آمريكا 95 درصد مردم به خدا اعتقاد دارند بيش از 50 درصد عبادت روزانه انجام مي دهند و بيش از 40 درصد هر هفته به كليسا مي روند. در يك مطالعه اخير، 75 درصد از بيماران معتقد بودند كه پزشك بايد در درمان بيماران ، به مطالب روحاني و متافيزيكي هم به عنوان بخشي از درمان توجه كرده و مورد اشاره قرار دهد. حدود 40 درصد از بيماران مي خواهند كه پزشك آنان در خصوص ايمان ديني با آنان صحبت كند و 50 درصد از بيماران مايل بودند كه پزشكشان همراه با آنان به عبادت خدا بپردازد (21). اگرچه عوامل زيادي باعث بيگانگي دين و علوم از يكديگر گرديده است, اما اين جدايي بيش از همه نشانگر تقسيم تاريخي علم و دين در ميان روشنفكران غربي و رهبران ديني از 400 سال قبل است . اكنون تحقيقات متعددي نقش بالقوه مثبت دين را در ترغيب انسان به حفظ و ارتقاء سلامت روحي و جسمي نشان داده اند و علاقه مندي فزاينده اي نيز به دين و پيگيري موضوعات روحاني در ميان مردم ايجاد شده است (21). همچنين نشان داده شده است كه تعهد ديني باعث پيشگيري از برخي بيماريها، مقاومت در برابر بيماريها يا تحمل بهتر بيمار و بالاخره بهبود سريعتر بيماري گرديده است (21). مطالعات متعددي نشان داده اند كه تعهد مذهبي باعث كاهش افسردگي ، كاهش فراواني سوء استفاده از مواد مخدر، كاهش بسياري از بيماريهاي مزمن و افزايش طول عمر مي گردد (22و21). به طور خلاصه , مجموعه تجربيات و تحقيقات انجام شده كه بخش اندكي از آنها مرور گرديد، باعث شد تا دانشمندان علل شكست مداخلات خود را بيابند و آن چيزي جز برخوردهاي يك سويه ، يك بعدي و سطحي نبود، اكنون بديهي است كه انسان چند بعدي ، نيازمند برخوردي چند بعدي نيز هست . در نظر گرفتن ابعاد مختلف هر پديده و عواقب هر مداخله و تلاش در جهت هر چه كاملتر ديدن انسان در مجموعه جهان خلقت را «جامع نگري » مي گويند. جامع نگري ، برخوردي همه جانبه با مسائل و مشكلات دارد و اين يك فلسفه عميق و كلي است و خاص پزشكي هم نيست و در حقيقت جامع نگري ، راهكاري است براي حل مشكلات بشر و بواسطه جامعيت آن، در حل همه مسائل مبتلابه انسان ، كاربردي عظيم دارد. ديدگاهها آنچه كه باعث تغيير نگاه غرب به سلامتي گرديد, رشد اقتصادي ، درك اجتماعي، افزايش سطح سواد و عقل گرايي بود و مطالعات وسيع در ابعاد سلامت جسمي انسان نيز كه در اوج درك زيست شناختي از حيات به دست آمد، ناقص بودن و ناكافي بودن نگاه يكسويه به سلامتي را نشان داد. از طرف ديگر, آزادي هاي موجود، همراه با رشد سواد و گسترش وسيع تحصيلات دانشگاهي در توده مردم باعث شد تا جامعه از سيستم هاي بهداشتي - درماني ،حقوق خود را مطالبه كند و ارزش هاي خود را به آنان گوشزد و باورهاي خود را به عنوان واقعيت هاي غيرقابل انكار مطرح نمايند. اكنون بيش از 400 سال از تعصبات مذهبي و تبعيض ها و ظلم هاي انجام شده توسط كليسا به نام مذهب مي گذرد و خاطره تلخ محاكمه دانشمندان توسط دادگاههاي تفتيش عقايد، پاك شده است و از طرفي, افراط در بي ديني و آزادي لجوجانه، در هوس طلبي هاي جنسي و اعتياد نيز باعث نتايج مخربي گرديده كه در بروز پاندمي AIDS به اوج خود رسيده كه در دو دهه اخير باعث بازگشت مردم به ارزش هاي ديني گرديده است و پس از 400 سال آزمودن عقل دورانديش ، جهان غرب نيز به كاستي هاي عقل معترف گرديده و قضاوت هاي چند صد ساله را نيز يكسويه و ناكامل قلمداد نموده است . جامع نگري (كامل نگري ) پاسخي است به اين معضل كه بايد جسم و جان ، جامعه و ايمان و كل جهان را با انسان در يك مجموعه هماهنگ و واحد در نظر گرفت و اين دستيابي به توحيد حقيقي است . توحيدي كه فطرت حق جوي انسان در جاذبه آن كمال بي نهايت مجذوب كرده است . قدرداني با تشكر از استاد گرامي جناب آقاي دكتر علي صادقي حسن آبادي كه در ويرايش مقاله كمك شاياني نمودند. منابع 1. ابوعلي سينا. قانون در طب. ترجمه شرفكندي ع ر . كتاب اول ، تهران: انتشارات سروش ، 1363. 2..Alvarez Dardet C. Was Claude Bernard Wrong? J Epidemical Community Health 1999; 593: 53. 3. Kendall PC, Hammen C. Abnormal psychology, Understanding human problems. 2nd ed. Haughton Mifflin College 1998: 298-9. 4. Pincus T, Esther R, Dewalt DA, Callahan LF. Social conditions and self management are more powerful determinants of health than Access to Care. Ann Intern Med 1998; 129(5): 406-11. 5. Mansfield CJ, Wilson JL, Kobrinski EJ, Mitchell J. Premature Mortality in the United States: the roles of Geographic area, Socioeconomic Status, Household type, and availability of Medical Care. Am J Public Health 1999; 89(6): 893-8. 6ـ پارك جي اي ، پارك ك . كليات خدمات بهداشتي ، درسنامه , پزشكي پيشگيري و اجتماعي 2، ترجمه: شجاعي تهراني ح. انتشارات دانشگاه علوم پزشكي گيلان . 1372: 19ـ18. 7. Sande MA. Global Microbial threats. WJM 1996; 164(1): 18-20. 8. Kaplan RM, Sallis JF, Patterson TL, Thomas L. Health and Human Behavior. 8th ed. New York: McGraw Hill Inc. 1993: 78-79. 9. Mardiros M. Primary Health Care. In: The Echology of Health. 1st ed. London: SAGE publications. 1996.
|